تبليغاتX
فرشته كوچولو

فرشته كوچولو

در آرزوي ديدن فرشته ها

پرنده ها در برف(نوشته کنوت هامسون)

شب ناگهان هوا برگشت و برف سنگینی بارید.صبح پترس که از خواب بیدار شد همه جا را صاف و سفید دید.گوشه ی حیاط چند پرنده زیر برف کز کرده بودند.پترس بی آنکه به مادرش بگوید از اتاق بیرون رفت.کاپشن گرم خود را روی پرنده های وحشت زده انداخت و آنها را به خانه آورد.پرنده ها جانی گرفتند.اما پترس سرما خورده بود و گاپشنش خیس بود.نمی دانست چطور به مدرسه برود.رادیو اطلاعیه ی دولت را خواند که مدارس سع روز تعطیل است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:50  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

حکم صفر

کجایی تو

آری تو

تو که از در خانه رفتی و دیگر نیامدی

تو که دیگر مرا به فراموشی سپاریدی

تو که در موقع رفتن

آری در موقع رفتن

به حاشیه های خانه نگریستی

اما یادی زمن نکردی

یادی زکودکی که بعد تو چه خواهد شد

بعد تو چه نمره ایی بر بند قنداقش خواهند دوخت

آخر چه روزهایی که قلبش را خواهند شکست

آخر چه شب هایی که خواهد گریست

تنهای تنها

آری بعد رفتنت

بعد فراموش کردنت

بعد محاکمه کردن من

بعد آنکه فهمیدند تنها گناه من

این است که بی مادر شدم

نمره ی صفر را بر وجودم

بر لباسم.بند قنداقم وصله زدند

آری من بی تو صفرم

بی تو پوچم

هیچ نیستم

بی تو هیچم

شکستم . خورد شدم

ناله ی استخوانهایم را شنیدم

آری شنیدم

شنیدم آن زمان که حکم عدل را

بر سر بی مادری بر من شکستند

شنیدم آن زمان که بغض و کینه

ناله ها...هق هقم را صدا کردند

هق هقی که هر شب و هر روز

زنده میدارد تنها یه عکس از خاطراتت

خاطراتی که برای من..تنها نقش یک قبر است

قبری که تنها اسم لیلی

لیلی که سال های سال

اسم مادر را نشان میداد

بر دلش نقش بسته

آری یک اسم

یک اسم که با آن مجنون میشوم

آری مجنون تو لیلی

تنها لیلی لیلای وجودم

آخر ای لیلی تا به کی قایم موشک بازی؟؟؟؟

بیرون آی

خود را نشان ده

تا بخندم

فریاد زنم

منم ...آخر این دختر تنها

آخر این زهره ی مادر

میم مادر را شناختم

تنها واژه ی عشق را فهمیدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 11:1  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

فرِِِِِشته ی من کوِش(تقدیم به خواهرم)

نمیدونم تو ی زندگیتون چندتا فرشته دارین؟اما تا حالا فرشته ها تونو شمردین؟تاحالال شعر واسشون سرودین؟اونا چند تان؟تا حالا به این فکر کردین شاید خودتون یه فرشته باشین؟فکر کنین خیلی قشنگه

باز آمدم .رفتم فرشته ی من کوش

باز در پهنای آسمان رنگین کمان را رنگ کردم فرشته ی من کوش

باز از اینجا تا آسمان را در پیله ی تنهایی پرواز کردم فرشته ی من کوش

باز در میان گوش خدا زمزمه کردم فرشته ی من کوش

باز بر سر سجاده ی عشق دست به آسمان بردم فرشته ی من کوش

باز اشک را گوشه ی چشمانم مهمان کردم فرشته ی من کوش

باز بر بام آسمان تنهایی گریستم فرشته ی من کوش

باز چتر را باز کردم بیادش زیر باران قدم برداشتم فرشته ی من کوش

باز با مداد و قلمو و صد رنگ عکسی از رخسارش کشیدم فرشته ی من کوش

باز در عالم خواب دستانش را بوسیدم فرشته ی من کوش

باز بر اسب زمان تاختم باز تنها خدا را یافتم

باز خدا در تنهایی.تنها به من گفت

فرشته ی تو الان کنار توست

فرشته همان است که دستان کوچکت را گرفت

زیر باران در زمستان بر روی برگهای پاییز

با تو آمد باتو رفت

شوق باهم بودن را هدیه چشمانت کرد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:35  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

پوچ

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی

می کشیدی

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم نشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هر گز ندانستم

از عشق

چیستی  تو

کیستی تو

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:41  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

نویسنده گمنام

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی

پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جا به جا میکرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کم تر آزارش بدهد.صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج میزد.انگاری که با نگاهش نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد.انگاری با چشم هاش آرزو می کرد...خانمی که قصد ورود به فروشتگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه..چند دقیقه بعد....در خالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...آهای پسر!!!!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق میزد وقتی آن خانم کفش ها را به او داد...پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم...

آها می دانستم که با خدا نسبتی دارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:1  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

نوشته ی غریبه

تموم روز رو به انتظار شب گذروند.شب دلهره عجیبی رو تو دلش حس میکرد.دائم با خودش می گفت:نکنه امشب نیاد.نکنه امشب نبینمش....با هراس عجیبی تو آسمون دنبالش میگشت.تا بالاخره دیدیش.پیداش کرد.ستاره ای رو که دنبالش می گشت رو دید.دلش آروم گرفت عاشقانه تر از هر شبی به ستاره اش مینگریست و با اون راز و نیاز میکرد...رهگذری جلو  اومد و ازش پرسید:تو رو هر شب میبینم که با این ستاره سخن می گی.هرشب می شنوم که بخدا لتماس می کنی که ستاره ات رو توی زمین سالم نگه دارد.بگو راز این معاشقه شبانه ات چیست؟اگه ستاره ات روی زمینه پس چرا هر شب توی آسمون به دنبالش می گردی؟اون گفت:آری ستاره من توی زمینه.اما اجازه ی دیدنش رو ندارم.نمی تونم با اون حرف بزنم.اون گفت:تصویرش رو توی ستاره ایی میبینم که روز اولی که دیدمش توی آسمون به نامش نشون کردم.مگه غیر از اینه که بارها شنیدیم که هر کسی توی آسمون واسه خودش یه ستاره داره؟

سهم منم از داشتن اون . دیدن ستاره اش توی آسمونه . رهگذر عصبانی شد و فریاد زد:تو عاشق نیستی.اگه به راستی عاشق بودی برای رسیدن به معشوقت تمام تلاشت رو میکردی..اما تو ساده ترین راه رو انتخاب کردی.اون لبخندی زد و چشمای خیسش رو به رهگذر دوخت و گفت:تو عاشق نیستی.اگه بودی راحتی عشقت رو به هر چیزی ترجیح میدادی.عشق من بی من راحت بود نه با من.من سخت ترین راه رو انتخاب کردم.این که از دور با تنها باری که دیدمش خوش باشم و از ته دل برای خوشبخت بودنش توی زمین و پر نور بودن ستاره اش توی آسمون دعا کنم...رهگذر دوباره پرسید:اگه اون فراموشت کرده باشه چی؟اگه دل به کسی داده باشه چی؟

اون با لبخند کم رنگی پاسخ داد:به من قول داده هرگز فراموش نکنه که کسی به اندازه دنیا دوسش داره..هرگز زیر قولش نمیزنه.اگه هم فراموش کنه هم گله ایی نیست...مهمه اینه که من عاشقانه دوسش دارم و فراموشش نمی کنم.

رهگذر آروم از کنازش می گذره و اون رو با خلوت عاشقانه اش تنها می گذاره.رهگذر آروم زیر لب می گه:کاش هیچ عاشقی شبش رو تنها به صبح نرسونه...

حالا نظز شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟واقعا باید اون ساکت باشه یا نه؟؟؟

اما به نظر من باید ریسک کنه...باید بره و حرفش رو صادقانه بزنه یا دینگ و دادانگ عروسیه یا هم واژه ی نه تکرار میشه که این واژه همیشه هم بد نیست...ببینم تا حالا به واژه ی نه توجه کردین؟به این که می تونین با این جمله به یک نفر جون بدین یا اینکه جونش رو بگیرین....جمله جالبیه...اما همه فکر میکنن پر از ابهامه...اما به نظر من مثل تموم واژه ها قشنگه.....خیلی قشنگ..پس اگه یک زمانی مثل شخصیت داستان شدین ریسک کنین.البته واسه آقا پسرا این جمله صدق میکنه نه دختر خانوما...

                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:41  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

نوشته ی میم.

باز هم غم سنگینیش را بر چهره ی زندگی نشاند و این بار بهار نبود که برنده باشد این مرگ بود که می خندید
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:7  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

نوشته ی حمید

این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست.ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود..قلب ها همه نهنگند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 18:48  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

عاشقی

  • آیا واقعا فرشته هام عاشق میشن؟
  • آیا واقعا فرشته هام میتونند کسی رو عاشق خودشون کنند؟

آیا واقعا دل کسی را قرض گرفتم یادم رفته پسش دهم و یا دلم را قرض دادم و یادشان رفته پسم دهند؟نمی دانم نمیدانم

  • فقط این را می دانم که باز تنهایم
  • وتنها در تنهایی باز خدا را میبینم                                                                                

                                                                  

                                                                                        

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:53  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

سلام

سلام ...سلام به همتون

خب خوبین؟؟؟؟؟؟امیدوارم باشین ..همه تون رو دوست دارم .همه تون همیشه با حرفاتون مرهم دردامین...همه تون با حالین .... دیگه منم خوبم . آپ کردم که از محبت  همه تون تشکر کنم ..از تک تک تون..و از یک نفر دیگه که جز دوستای سایت نیست. اونم مثل شما مهربونه شاید اگه اون نبود بعد از مرگ عزیزم تا حالا دپرس شده بودم اما اون با حرفاش با مهربونیاش تونست از اون حالت نجاتم بده خیلی باحاله خیلی دوسش دارم

دیگه بیاد تونم  به یادم باشین وبازم از تک تک تون بخاطر مهربونیاتون تشکر میکنم

برام دعا کنین .... منم براتون دعامیکنم البته میدونم دعای من گناه کار نمی گیره ....بقول دوستم بی بی یعنی خدا حافظ

                                   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:45  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

دلم گرفته

نمی دونم چی بگم و چی بنویسم

حالم خیلی گرفته . یکی از بهترین آدمایی که توی زندگیم خیلی بهم کمک کرد

منو تنها گذاشت و رفت..........رفت پیش خدا . دوست دارم داد بزنم اما صدام گرفته . اصلا نمیتونم باور کنم که اون مرده . آخر کاریا بریده بود از زندگی از همه چی.من جاهل آخرای عمرش تنهاش گذاشتم به حال خودش

من یک نامهربونم نه یک فرشته کوچولو. دلم براش تنگ شده خیلی زیاد.دارم دق میکنم

نمی تونم رفتنش رو باور کنم . امیدوارم خدای مهربون در بغل خاک تنهاش نگذاشته باشش.امیدوارم در آغوش خودش گذاشته باشش تا تن سرد خاک بدنش رو نرنجونه

دیگه نمی دونم چی بگم . همه کار میکنم تا حواسم رو پرت کنم اما بازم تو تنهاییام توی ذهنم میاد

براش دعا کنید تا کرما اذیتش نکنن.دعا کنید خدا بوسش کنه .آخه توی این دنیا محبتی از آدمای بی محبت ندید

منم بهش بد کردم خیلی .کاش زمان برگرده عقب .کاش بتونم گذشته رو جبران کنم .

ای کاش می شد

خیلی دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت همیشه در قلبم اون نمرده نه ؟ پیشمه نه؟

منو میبینه نه؟

دلم براش تنگ شده چی کار کنم.کاش دوباره برگرده.اون خیلی خوب بود گوهر وجودش با تمام آدما فرق داشت .پاک بود خیلی پاک

اما من درکش نکردم. امیدوارم منو ببخشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:59  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

زندگی برگرفته شده از مجله موفقیت

امروز میروم

زندگی یک واقعیت است

کوتاه یا بلند

سرخ یا خاکستری

همه اینها سکویی برای آغازند

هیچ کس نمی داند تا کجا زندگی پیش میرود

بگذارید به ابد بیندیشیم

خاطرات من و تو تاریخ است

من انسان ها را

و انسان ها را مرا دوست میدارند

این دلخوشی است

برای هر روز من

باید به پیش بروم

امروز میروم

تا تنها نمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:40  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

راجع به خودم2

و اما باقی مطالبی که قول داده بودم

و عاشق طبیعتم و اسب و قو و طوطی سفید دم بلند رو دوست دارم هر۳شون قشنگن..اسب رو دوست دارم چون قشنگ نگاه میکنه تا حالا به چشمای اسب توجه کردین..یک طوریه خیلی خاصه

قو رو چطور لمس کردین؟ من همیشه توی ذهنم لمسش میکم چه پر نرمی داره.و اون طوطی دم بلندا اصلا ایران نداره من تنها تو افکارم باهاشون بازی میکنم.

دیگه شخصیت اخلاقیم.فکر میکنم شما باید بگین...!

شخصیت ظاهریمم..نسبتا بلند.لاغر.پوستمم نسبتا روشن...همین!

پوششم ببینم میتونین حدس بزنین؟!

دیگه چی مونده هزار حرف نگفته که باید سکرت بمونه .....

خب شماهایی که میخواین بیاین دیدنم باید بگم خیلی مهربونید

من منتظر تک تک شما گلای گلدونم هستم .و همیشه همه تون رو با اینکه با شخصیت های متفاوتی هستین دوست دارم و از گوهر وجود هر کدومتون چیزای خوبی یاد گرفتم..تا زندگیم رو بهتر بسازم

منتظرتونم تا بعد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:14  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

راجع به خودم

سلام

میدونم شخصیت من واسه همتون جالبه اینو از کامنتاتون ومخصوصا خصوصی ها فهمیدم.بعضی هاتون که خصوصی سئوال میکنین .جالبه که سئوالاتون شباهت عجیبی بهم داره و جالبتر اینه که همتون فکر میکنین من یک آدم مثبت اندیش و امیدوار به زندگی ام اما در حقیقت اینطور نیست منم مثل شمام و تنها شعارم اینه که باید به دنیا و آدمای بی مغزش که مسخره ات میکنند خندید چون اونا پرده های جهالتشون رو می زنند کنار تا تو بهتر بشناسیشون و جهالتشون رو برات نمایان میکنند ..همین..

میتونم بگم تنها کسی که شاید خیلی منو از بین همه ی شما بیشتر شناخته تنها یک نفره...شخصیتش برام مبهم و ناشناخته است .نوشته های وبلاگش جالبه برای کسی مینویسه که میدونه میخونه ..احساس عجیبی نسبت به کامنتاش و میلاش که دیگه کمتر شده دارم همیشه منتظرم.نمیدونم اما شاید یک روز دیدمش شایدم هرگز توی سرنوشتم دیدار اون نوشته نشده باشه .یکی که مطمئنم داره این نوشته رو میخونه ولبخند قشنگی روی لباش نقش بسته.بخند که این ایام هم خواهد گذشت.

میدونم آخرش ناشناخته میری . مثل همه اونایی که میان و میدونم می رن و من تنهام . مادرم موقع رفتن آروم تو گوشم گفت : که با رفتنم فقط خدا رو داری آدما همه میان و می رن اما یک چیزی رو نگفت : اینکه بغیر خدا فرشته مهربونم داری .و البته باقی فرشته ها رو... که میدونم همیشه هستند.حتی اگه یک روز برن با خاطراتشون حتی کم بازم زندگی می کنم.

و حالا میخوام همتون بشناسینم. به سئوالاتتون جواب بدم .ولی میدونم تنها خداست که منو میشناسه.

و اما خودم....

من.....اسمم رو که همتون میدونین.

متولد مشهد.

مشهد رو دوست دارم اما آدماش رو نمیدونم ...بین آدما که قدم بر میدارم لبخند گم شده..همشون مرده متحرکند(بقول فیلم حس ما که میگه آدما ۲ دسته اند یا قبل مرگ کرم میزنند یا بعد مرگ اما بیشتر یا بهتر بگم همه آدما قبل مرگ کرم میزنن)من اونجا منظورش رو نفهمیدم اما بعدش چرا...چون برای زندگی کردن باید خندید...کمتر آدمی توی این شهر میبینم که بخنده یعنی واقعا همشون کرم زدن چون نمیخندن . چون حس محبت توشون مرده...!!

ولش کن بگذریم راجع به خودم میگفتم عاشق ادبیاتم و شعر البته باید بدونین با ۱۲ پاسش کردم جالبه نه!

عاشق نقاشی کشیدن البته ۳ ساله گذاشتم کنار نمیدونم دوباره مثل قبل میتونم طراحی کنم یا نه..عاشق خطم گل مریم میگه خطت قشنگه اون میگه آخرش یک هنرمند بزرگ میشی چون هنر تو خونته دختر....عاشق موسیقی ام البته دنبالش رو گرفتم امیدوارم یک روز بتونم نت موسیقی بنویسم.هنوز اولشم اما جرات عجیبی بهم داده . احساس میکنم منم وجود دارم .میتونم حرف بزنم داد بزنم .بنظر من با موسیقی میتونی تازه خودت رو پیدا کنی .یک جورایی اعتماد نفس به آدم میده(بعد سلفژ میرم ویولن آخه صداش یک طوریه شادیش واقعا شاده و غمش واقعا غم)

دیگه گل رز .رنگ سفید و آبی و صورتی کم حال رو و ورزش البته شنا رو دوست دارم

و اما اتاقم از بین وسایلای اتاقم کامپیوترم و عروسکام و خودکارام و مدادام و کتابام و البته لباسام رو دوست دارم.

کامپیوترم رو دوست دارم چون باهاش موسیقی گوش میکنم و میرم توی دفترچه خاطرات الکترونیکیم که همین وبلاگه و با شما ازطریق دنیای مجازی آشنا میشم.میدونستید رابطه ما که هم رو نمیبینیم حتی با آدمایی که فقط با موبایل از طریق اس ام اس و زنگ رابطه داریم همه شون یک رابطه مجازیه .شما دارین توی دنیای تکنولوژی مجازی سفر میکنین مواظب خودتون باشین چون گاهی وقتا خطرناکه.

و عروسکام...همشون رو بغل میکنم .بوس میکنم .قشنگن ... باهاشون حرف میزنم چون اونام توی دنیای آدما تنهان..!

خودکارام رو دوست دارم چون میتونم باهاشون بنویسم از عشق و جدایی.از زندگی و مرگ.از آرزو و خوشبختی و رسیدن.از نابیناها ازبیناها از بچه ها فرشته های کوچولو از مردا وزنا از خدا از معلولین از بچه های خیابونی از خونه سالمندان از جنگ از همه اونایی که دیدم و ندیدم از همه اونایی که هستن و فراموش شدن از همه چیزایی که تنها فقط حسشون میکنم و دل کاغذ رو با کلمه ها سیاه میکنم .که نمیدونم آخرش به دل خواننده میشینه یا نه....

از مدادام ...میتونم روی کاغذ چشم های فرشته مهربون  رو بکشم که دیگه غم نداره. میتون لبخند داداشیم رو بکشم که خیلی وقته ندیدمش تا لبخندش رو فراموش نکنم.میتونم گل مریم رو بکشم بین یک عالمه گل که داره قه قهه میزنه .میتونم یک آسمون بکشم که مادرم دستاش رو باز کرده تا برم پیشش.میتونم ۲تا بال واسه خودم بکشم تا منم بشم فرشته.میتونم لیلی و مجنون رو بکشم تا شاید عشق بازی رو بتونم از اونا یاد بگیرم.میتونم یک نور بکشم که دارم توش حرکت میکنم احتمالا آخرش میرسم به خدا .خدایی که همیشه عاشقشم چون هیچ وقت تنهام نمیگذاره..تا حالا به مدادای دستتون توجه کردین یک عالمه کار میتونین انجام بدین .تا حالا به خود مداد توجه کردین یک مغز دارن یک پوسته.تا حالا به این فکر کردین که یک مداد باشین.مدادا بزرگن تراشیده میشن کوچیک میشن.آدما کوچیکن تراشیده میشن بزرگ میشن..منظورم از تراشیده شدن تجربه زندگیه...مداد تراشیده میشه و مینویسه وقشنگ مینویسه و قشنگ میکشه بعد هی میگذره کوچیک میشه می اندازنش دور مثل آدما که میمیرند و می اندازنشون گوشه قبرستون.چقدر زندگیمون مثل مداده نه!!

و کتابام..دوسشون دارم چون بهم خط.نقاشی.ادبیات.درس زندگی.امیدواری و همه چیز خوب یاد داده کتابام خیلی باحالن .و فروغ و سهراب و نیما و جبران و دکتر شریعتی و .....همه رو دوست دارم

به نظر من فروغ تنها کسی هست که احساس میکنم شعراش به دلم میشینه...و جبران همیشه نوشته هاش با حاله.ببینم تا حالا نوشته های جبران رو خوندین....و خواننده های اینطرف امین الله رشیدی و جهان و حمید عسگر زاده و بنان و محمد نوری رو و اون طرف سیاوش .معین . کامران .نوال و شکیلا رو دوست دارم

و لباسام دوسشون دارم چون تنم رو میپوشونه از هر گونه آلودگی...

دیگه باید بگم که اصلا تلویزیون نگاه نمیکنم.اما اگه گاهی وقتا واسم فیلم بیارن نگاه میکنم اما جالبه ته همه فیلما میرسه به عشق چیزی که هرگز نه توی فرهنگ لغت زندگیم نه توی کتابام هیچ جا نتونستم پیداش کنم درکش کنم.فقط تنها یک چیز میدونم

در دنیایی که عشق را قسمت میکنند چه خواهد که به من رسد جز لاشه ایی که لاشخوران دیگر بر آن خفته اند

واقعا به نظرتون اینطوری نیست توی دنیا عشق رو تقسیم میکنند.عاشق یکی که بشی میبینی چند تا عاشقش شدن که شاید از تو سر تر باشن بعد شاید ببینی یکی عاشقت شده که هیچ وقت حتی یک لحظه به عشق و عاشقی به اون فکر نکردی جالبه نه!عاشقی هم جالبه مثل همه زندگی که جالبه و باید گذشت .چون این ایام هم خواهد گذشت ..ولی با این همه بازم مبهمه.نتونستم معناش کنم.!چشماتون درد نیاد....دیگه آی تی میخونم یک شاخه از کامپیوتر رشته ام رو هم خیلی دوست دارم علم جدیده....دیگه ساعت مچیمم دوست دارم چون زمان رو میگذرونه و هر چه زمان بگذره ساعت اوکی شدن بلیطای حرکت منم نزدیک میشه.وای که چقدر لحظه ی دیدار قشنگه .لحظه شماری میکنم تا بتونم مامانم رو ببینم.مطمئنم خدا اگه توی این دنیا مامانی رو ازم گرفت توی اون دنیا منو میبره پیش مامانم نه!

مطمئنم توی اون دنیا میبینمش بغلش میکنم حتمنی موهام رو ناز میکنه .بغل . بوسم میکنه...فقط کافیه بلیط حرکتم رو خدا اوکی کنه ...ساعت مچیم گذر ۲۰سال رو نشون میده نمیدونم چقدر دیگه باید وقت بگذر ه ببینمش....دیگه باید بگم راجع به افرادی که عاشقانه دوسشون دارم اول فرشته مهربونم که تموم زندگیمه(خواهرم)بعد خونواده ام بعد گل مریم بعد باقی فرشته ها و دوستام که شماها هم فرشته اید هم دوستام...!

 مطلب دیگه هم هست که باقی رو میام واستون مینویسم چون باید برم دوباره میام منتظرم باشین اگه خدا بخواد فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:52  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

نویسنده .....

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم                               چند روزی است که به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور                              به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه.همان وهم.همان تصویری                                که سراغش زغزلهای خودم میگیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم                                     یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم  .به تکلم  .به دلارایی تو                                                           به خموشی.به تماشا.به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگن سکوت                                       به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است                                     اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است                                یک نفر مثل خودم.عاشق دیدار من است

یک نفر ساده.چنان ساده که از سادگی اش                               میشود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست                             راستی این شبحه هر شبه تصویر تو نیست

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست                                      پس چرا رنگ تو و آیینه انقدر یکیست

حتم دارم که تویی آن شبح آیینه پوش                                       عاشقی جرم قشنگیست.به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود                                       آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است                                         و تماشا گه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی                                                     عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:29  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

تسلیت

دوست خوبم گل مریم عزیز همیشه دوستت دارم . فکر میکنم خدا هم میخواد صداش کنی و تو هم عاشقش بشی.

گل مریم مهربونم آدما هم میان و برای رسیدن باید برن این یک قانونه.

قشنگم نازنینم مرگ مادر مهربونت رو تسلیت میگم اما ناراحت نباش چون بابا جونت دیگه تنها نیست.تازه هر دو شون آغوش خدا رو حس کردند و توهم حس خواهی کرد و من و همه آدمیان فقط برای حس کردن باید خفت. از خدای منان برات آرزوی صبر دیرینه دارم

امروز مادری دیگر بر سردی خاک خسپید

امروز دلی دیگر بر تنهایی خود گریست

امروز هم فرشته ی عزرائیل

گلی دیگر بنام مادر را بر چید                           

امروز مادری سکوت را تجربه کرد

خود را برای خواب آماده کرد

امروز فریاد های دختری

نتوانست که بیدار کند چشمان خفته ای

امروز همه غم دارند و او میخندد

در پی خفتن خدا را دیده است

امروز همه بر تن سرد او می نگرند

همه برای تنهایی اش در خاک می گریند

امروز همه آنهایی که دوستش دارند

بر سرش خاک سرد را میریزند

امروز همه آنهایی که می گفتند

تو نباشی زندگی سخت است

حال در خانه ایی تاریک

در میان کرم و مار و عقرب

در زمان عالم برزخ

تنهایت گذاشتند و رفتند

چون گمان می کنند خوابیده ای

عشق را هم دیگر با خود برده ایی

اما تو هستی

بیداری

و تنها جسمت را از دست داده ایی

و به آنها می نگری

تا ته قبرستان بدرقه شان میکنی

و اما

بر پوچی افکارشان می خندی

چون خدایی داری که برای دیدنش باید خفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:31  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

یلدا

یلدا یعنی حس کردن تن سرد زمستون و نگریستن بر لباس سفید عروسش و با پائیز به حجله فرستادن و هل هله کشیدن.............!

سلام به همه دوستای خوبم همه تون رو دوست دارم امیدوارم شب یلدا به همتون خوش بگذره

فقط یادتون نره امشب هوا سرده بچه های خیابونی رو فراموش نکنین اونا

به لبخند ما احتیاج دارن لبخند رو از روی لباتون قیچی نکنین اونا به دستای

تک تک مهربون شما احتیاج دارن تا گرم شن .

پس اگه این بچه ها رو دیدین فقط یک لبخند قشنگ  بزنین بگذارین شب یلدا هم به اونا خوش بگذره در کنار شما

 وبا قلب پر از محبت شما .....پس مهربونا تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:32  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

نویسنده گمنام

بارها هر جا که بودم سایه ات را می دیدم اما

شیطنت را عشق را در چشم تو فهمیدم اما

واقعا بر پوچی افکار خود خندیدم اما

خواب دیدم رفتی و من ماندم و دنیای هجر

ناگهان از خواب جستم " چشم را مالیدم اما

بارها این پا و آن پا که بگویم یا نگویم

چند و چون ارتباطم با تو را سنجیدم اما

اولش خوب.بعد کم محلی.رو ندادن.رو نکردن

راستش از بی تفاوت بازی ات رنجیدم اما

کاش مفهوم نگاهی که به من هرگز نکردی را

از ته چشمان انگار عاشقت میدیدم اما

سرمایه ی هر دلی حرفهایست که برای نگفتن دارد

سلام به همتون میخواستم مطلب بزنم اما این روزا حال خوشی ندارم همه ی حرفام یک طوریه قشنگ نیست.ولی یک شعر زدم برین پایین. از همه بریدم من براتون از عشق مینویسم اما میدونم وجود نداره همه آدما دنبال چیزایی هستند که دور از ذهنه دنبال واقعیت نیستن .مثل مرگ. همه دنبال عشقن . دنبال اینن که زود راجع به هم حرف بزنن بدون اینکه هم رو بشناسن.دروغ بگن. دلم گرفته فکر میکنم به این که باید رفت اما چه طور ؟دوست دارم برم جای خدا دوست دارم برم جای مامانم اما چطوری؟ حتی بعضی وقتا فرشته  مهربونم از دست آدما گریه میکنه حتی فرشته های دیگه هم که توی ذهنم زندگی میکنن  توی این هوای سرد نامهربونی دارن یخ میزنن اما تحمل میکنن من نگرانشونم میترسم سرما قلب مهربونشون رو بشکنه .قلب من که شکسته خیلی بار از دست بعضی آدمای کج فهم .تا حالا هزار بار چسبوندمش این بارم روش میگذره ...اما همه اونایی که نوشته ام رو میخونین به هم نامهربونی نکنین راجع به هم سریع قضاوت نکنین دل هم رو نشکنین که دل شکستن یک لحظه اما به دست آوردنش یک عمر .....همه تون رو دوست دارم یکم واقعیت گرا باشین

اینو شبی نوشتم که قلبم رو نامهربونا شکستن

امشب قلبی شکست

دلی در پیله ی تنهایی مرد

دلی از دست زمان سر فرو برده در سردی خاک

کسی در کنج اتاق می نالد

دختری از جاهلی آدمیان می گرید

امشب گلی در بین نفس ها پژمرد

امشب فرشته ای در قفس تهمت سوخت

امشب همگان بر تن من خیره شدند

تن من پر شده از سادگی ام

دلی بر سادگی ام میخندد

تن من در نفس آدمیان گم شده است

قدم هایم دیگر کند شده اند

گویی :در میان حرفهایشان فلج شده اند

دروغ هایشان دستانم را بند زده

دستانم پر شده از تاریکی

نفسم پر شده از اضطراب و دل سردی

افکارم خالی شده از خوب رویان

چشمانم پر اشک شده از نامردان

و دلم

امشب دل من در یاد خدا پیدا شد

ببخشید دیگه میدونم بد نوشتم اما باید با نوشتن دوباره خودم رو خالی میکردم دوباره نشستم پازلم رو برداشتم و کلمه ها رو کنار هم چیدم چیز خوبی از آب در نیومد اما خواهش میکنم دل هم رو شکنین تا به شناخت نرسیدن قضاوت نکنین....

شب چله همه خوش بگذره شاید واسه شب چله اومدم شایدم نه فقط خدای مهربون میدونه و میتونه قضاوت کنه  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:54  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

نمیدونم دسته نوشته کیه

پروردگارا

به هر آنکه دوست میداری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر کس که دوست تر میداری بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:24  توسط ل.اختراعی صناعی  | 

سلام به همتون به همه دوستاي خوب ومهربون و گلم كه توي اين مدتي كه نبودم برام كامنت گذاشن خيلي خوشحالم از اينكه به يادمين
منم همه تون رو دوست دارم
اميدوارم همه تون موفق باشين
ميگن وقتي فقر از در خونه وارد بشه عشق از پنجره فرار ميكنه نظر شما چيه ؟
اگه يك نفر ادعا كنه كه دوستتون داره و عاشقتون شده اونوقت چه كار ميكنين ؟
برام كامنت بگذارين و يا ميل بزنين منتظر كمكتونم مرسي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:30  توسط ل.اختراعی صناعی  |